دیروز لب بام کلاغ نحس حرفی داشت. بوی فقدان میداد. نوید از نبود حضور مکرر خاطرات زمان بود میداد. زمزمه ی مرگ با گشوده شدن بالهای کلاغ نحس از لابلای پرهای سنگین باردارکننده اش حجم اندوه را تا صحنه نخلستان تکثیر میکرد. دل شوری نداشت، مرده و بی رمق. سنگینی غم ناشی از ناگهانی، وجود مبهوت را کمرنگ میکرد. باور به گوشه ای خزیده بود و شکوه خودنمایی میکرد. آینه نقش غمی نشان میداد، تابوت مرگ.
باد سوسو کنان رفت و یکی با خود برد.
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
سورنای دنیای نرسیدن ها در آرزوی رسیدن به خواسته هایش تقابلی میان نشستن و برخواستن دارد و سعی در تراز تُخم در کفه ی چپ و دِل در کفه ی راست با میزان خواسته ها در ترازوی بی صبرانه ای دارد که از آهنگِ پشتِ زمینهِ جوِ سنگینِ خاطراتِ روزهای خوب و تلخ بیرون کشیده شده است در کنج تاریکی اتاقش کز می کند و خود را به باد سایه ها می دهد.
و سرانجام درشبی منتهی به سحر خورشید نوپا را نظاره گر مینشیند در انتها همزمان با قتل طلوع، غروب را همراهی می کند.
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
شب به انتهای درازای خود رسیده است و من تاب چکه کردن هایت را ندارم. سر به زیر بگیر و در کجی خود فرو رو. دستم گرچه بر سرت مستدام است ولی فعل خواستن واقعا در تو نمود توانستن، می کند نه دست هایی که از یک من فرمان میگیرد. قدرت چکه هایت را به دست بگیر و مرا آوارهی زانو های چمبر زده ی نشسته نکن که شاید دیدی انتها خود را در شورت شب خالی کردم و کاری نتوانستی به پیش بری.
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی